|
من اینجا دردای دلمو مینویسم....دوست داشتی بخونشون....
|
||
|
یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه میکردم ترس برم داشت....
که شاید یه روزی منم مثل گل نیلوفر تنها بشم ..... سریع از کنار مرداب دور شدم .... حالا که خودم مرداب شدم دنبال یه نیلوفر میگردم که از تنهایی نمیرم ..... حالا می فهمم نیلوفر مغرور نیست .... اون خودشو وقف مرداب کرده ........ مادری میگوید:شاید این رفع بلاست... یک نفر زمزمه کرد:باد سرد و و حشی مثل یک کودک شیطان امد شیشه پنجره را زود شکست.... کاش امشب که دلم مثل ان شیشه مغرور شکست ....عابری خنده کنان می امد .... تکه ای از انرا برمی داشت مرهمی بر دل تنگم میشد ...... اما.......امشب دیدم....هیچ کس هیچ نگفت ....قصه ام را نشنید ... از خودم می پرسم : ایا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است.......؟؟؟ جنس حالم زیاد مرغوب نیست سیـــر شده ام بس که از ادمها زخم خورده ام... "از تــــــــو که می نویسم
+
تاريخ دوشنبه 26 دی1390ساعت 0:48 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
گفتی دوری دستها و برکناری دلها تنها راه شاید رها شدن است. گفتی که کوله بارم از گذشته ها و گریه برای دیگری سنگین است. گفتی که باد ریشه هایت را سست کرده و طوفانی در پیش است. گفتی که در دایره ی فنجان فالت نه ستاره ای هست و نه حتی فانوسی. اما رفتی و نگفتی که هق هق ناغافل و همواره ام را از آنسوی انتظار ستاره ها شنیدی. تا او در خلوت خود هر طور که خواست آنرا معنا کند . . . 7سال نه , 700سال در قلبم ذخیره و بنهانت می کنم بگو کنعانیان منتظر نباشند تقسیم شدنی نیستی حتی اگر یعقوب بیاید!
+
تاريخ یکشنبه 25 دی1390ساعت 12:6 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه آه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی منو از دلبستگی هام آن روز که یوسف هایت را نوبت به نوبت به
بهایی تاخیر حتی به کلافی از نخ می فروختی
باید می دانستی که شهر پر از زلیخاهایی است
که آماده عاشق شدن هستند!!!!!!!!!!!!!! دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت ... وقاب عکس اتاقم را پستوی زمان خواهم سپرد ... نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ی ورود هیچ نگاهی را به آرزوهایم نخواهم داد ... اما کاش قبل از رفتنت ... به گنجشک های شهر سپرده باشی برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند... شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد..
+
تاريخ دوشنبه 28 آذر1390ساعت 22:26 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید . ماکاریو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن . طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت . پدر روحانی گفت : جواب دادند ؟ - نه . - پس برو آنها را ستایش کن . طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت . پدر از او پرسید : که آیا مرده ها جواب داده اند ؟ طلبه گفت نه . پدر روحانی گفت : برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن . نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان . این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری .
+
تاريخ دوشنبه 28 آذر1390ساعت 8:17 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد. میکنم هرچه تلاش او به من میخندد دیرگاهیست: که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست دراین خاموشی دست ها پاها در قیر شب است.... (مرگ رنگ) سهراب سپهری من به یک هراس همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته در حضور خارها هم می شود یک یاس بود / در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود / می شود حتی برای دیدنپروانه ها / شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
زندگی تعداد نفس ها نیست .تعداد لبخندهای کسانی است که یادی از ما می کنند...
یادمان باشد شاید شبی آنچنان آرام گرفتیم که دیدار صبح فردا ممکن نشد. پس به امید فرداها "محبتهایمان" را ذخیره نکنیم.
برای آنچه که دوستش داری از جان باید بگذری
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی، نترس!
به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد : اندوه پنهان شده در لبخندت را ،عشق پنهان شده در عصبانیتت را و معنای حقیقی سکوتت را
+
تاريخ پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 23:5 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
چراغارو خاموش کن هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی چشمی که گریه کرده چراغارو خاموش کن سرگرم گریه باشم میخوام به روم نیارم باید ازت جدا شم فکر نبودن تو دنیامو میسوزونه چراغارو خاموش کن چشم و چراغ خونه یه خورده آرومم کن نشون نده که سردی حالا وقته دروغه بگو که برمیگردی آنچه می خواهیم نیستیم آنچه هستیم نمی خواهیم آن چه دوست داریم نداریم آن چه داریم دوست نداریم... اما عجیب است که هنوز زنده ایم و امیدوار به اینکه روزی،جایی، در کنار کسی بالاخره خوشبخت خواهیم شد...! گاه قدم ميزنم و به دور درست و آينده مي نگرم اما نه اميدي در اينده مي بينم و نه حسرت گذشته را مي خورم
+
تاريخ پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 23:42 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
يه عاشق واقعي: خداوندا خلوت حق كجاست؟جايي كه منو تو نباشيم جايي كه منو تو نباشيم يعني جايي كه ما باشيم!! خداوندا چگونه محبوب تو شويم؟ به قلب خويش بنگر آنجا [او] سلطان تو، مسكن دارد وراه رسيدن به [او] عشق است!! همچون [او] انديشه كن!! خواست [او] را بخواه! و آن چنان كه او فرمان ميدهد عمل كن!! نفس كوچك خود را رها كن!! ودر درگاه نيلوفرين او كمال سرور را پيدا كن!! آيا اكنون توانايي عاشق شدن را داري!!؟؟؟ حضرت ابراهيم اين توانايي را داشت او عاشق شد!! او عشق حقيقي اش را يافت وبه خداوند مهربان اعتماد كرد!!! او از بهترين چيزش گذشت و در نهايت به خداوند رسيد واين است عشق واقعي!!!! هیچ انتظاری از کسی ندارم!
احســـاس است... مزرعه كه نیست هی شخمش میزنی لعنتـی!! فقط غروب جمعه نیست که دلگیر است.....
+
تاريخ چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 18:21 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
قسمتی از وصیت نامه گابریل گارسیا مارکزاگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم ، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم.چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم .کم می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم. من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد از شما من چیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم، باید با تلخ کامی بمیرم.
+
تاريخ پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 13:56 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
![]() رفتی ، دلم زخم شد.. نیستی ، دلم شور می زند.. تو می دانی نمک با زخم چه می کند ..! خودم هم خوب می دانم در یادت نمی مانم ولی این بیت نیما را برایت باز میخوانم گرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم
+
تاريخ جمعه 1 مهر1390ساعت 23:54 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
دل کندن اگر حادثه ای اسان بود فرهاد به جای بیستون دل میکند
پ.ن:سلام ... ادمای زیادی توی زندگی هریک از ما میان و میرن..... اون عشق اولیه محاله فراموش بشه....کسی یه یک عمر ذهنت درگیرشه! من 6-7 ماه رو تحمل کردم چند روزه دیگه ام روش! بی صبرانه منتظر یکی از روزای قشنگ پاییزی ام که دوباره بتونم ببینمت....
+
تاريخ پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 14:18 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
چند روزی است حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم راگرفت:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
+
تاريخ شنبه 26 شهریور1390ساعت 18:56 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
کـــــــــــــــــاش
روی آن نقطه ی پررنگ بزرگ بین بی باوری آدمها یک نفر میخواهــــــد با تو تنها باشد نکند کنج هیاهو بروم از یادت !!!..."
+
تاريخ پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 1:48 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند چون میخوام به سلامتی ... به سلامتی اون که عاشقم بود و من نمی دونستم! به سلامتی خودم که عاشقش بودم و نمی دونستم! به سلامتی اون که خیلی راحت خیلی حرفا رو جلوم زد و فک کرد خدا تو خلقت من از آهن استفاده کرده ! به سلامتی من که با کسی که بهم خنجر زد یه پیک رفتیم بالا ! به سلامتی اون که فک کرد من آشغال قابل بازیافتم گفت استفادت می کنم بعد میندازمت تو سطل بازیافت! به سلامتی من که بعد بازیافت مغزمو ریست کردم و رفتم سمتش تا دوباره بازیافتم کنه! به سلامت اون که هرکاری باهام کرد حداقل عاشقم بود! به سلامتی من که عاشقش بودم ! سرم درد گرفت چرا این قوطیا بیشتر شدن؟! به سلامتی شما که اینو خوندین! اما هیچ وقت تو خوردن زیاده روی نکنین! همه ی حرفام همراه با ویسکی بود تا یه کم فراموش کنم چی به سرم اومده!
+
تاريخ جمعه 18 شهریور1390ساعت 16:36 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
نه ابری در آسمان نه بارانی بر زمین بدون تو اما... درخت را... نه تمام دنیا را خیس میبینم هرستاره شبی ست که از تو دورم آسمان من چه پر ستاره است نه يک تابلوي نقاشي شده ، گاهی سکوووووتنــــ ـشـــانـه ی رضــایتــــــــ نـیسـتــــــــ ! پـ ـشتــــــــ ِ یـکـــــــ بـغـض..
+
تاريخ دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 19:45 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
من از این فاصله ها می ترسم به کجا می بردم در شب سرد فراغ، شب تنهایی من! تو بگو از غم من تو بگو از غم دلدادگی و ماتم من ای غم انگیزترین نغمهء دل تو بخوان از غم دل که چنین گشت سیه، عالم من
+
تاريخ یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 2:31 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
چــــقـــدر بــــي كســــي دورمـــ را گـــرفــــتـــه ؛ از تــــنــــهايـــــي در آمـــــدمــــ ... وقتی داری گناه میکنی چپ و راست رو نگاه میکنی یکبار بالا رو هم نگاه کن . . .
+
تاريخ پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 19:3 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
*** پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
+
تاريخ چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 16:21 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
![]() مـــیشـه بگی چه مَرگتــه ؟! از یــآدَم رفتی: بَس که یآدَم نکردی ..! فقط شبـــآ ساعَت 12 موقع ِ نوشتن یادتم :| واین خُودش آزارم میده... بــآ اینکه اَزت دل خورم :// آخ که چقَد دَرد دآره از یـــآد بُردنــِت شُده تآ حآلا بـ ـِخوای امآ نتونی گریه کنی ؟!
+
تاريخ سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 2:42 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
چرا دنیا چرا دنیا منو میخوای تک و تنها همش هم گریه بارووون شدم همسایه ابرا دلم غمگینه غمگین از غروبای غم انگیز چرا باید بشم خیره به اشکایی که می ریزه بگو بگو که آره هر شب یه روزی داره اونی که منو برده از یاد بر میگرده دوباره توکه می دونی دنیا داره پیر میشه این دل بذار برگرده پیشم مث موجی به ساحل منو دادی به دستای شبهی سرد تنهایی چرا رحمی تو قلبت نیست آخه دنیا چه دنیایی چرا هیشکی نمیدونه چه بغضی توی شبهامه چه زخمهایی ازت دنیا رفیق قلب تنهامه بگو بگو که آره هر شب یه روزی داره اون که منو برده از یاد بر میگرده دوباره تو که میدونس دنیا داره پیر میشه این دل بذار برگرده پیشم مث موجی به ساحل
+
تاريخ دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 2:52 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
از تنهایی گریزی نیست.... بگذار اغوشم برای همیشه یخ بزند.... دوست ندارم کسی شال گردن اضافی اش را دور ادم برفیه احساسم بیندازد!!!!
+
تاريخ پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 19:24 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
آهای ِ روزگار !!
برایم مشخـــص کن اینبــار کــدام سازت را کوک کــرده ایی تا برایم بزنـــی می خواهـــم رقصــم را با سازت هماهنگ کنم ... !!
حتي ناياب ترين عنكبوت هاي دنيا هم در اتاق من تار تنيده اند
اگر کاری که " عشق " با من کرد با تو می کرد چند روز دوام می آوردی ؟؟؟؟
+
تاريخ پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 19:17 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
مهم نیست اینجا کجاست؟
درست مثل امضا های آخر نامه هایت ، که میگویی
+
تاريخ چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 16:17 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
![]() می خواهم بروم یک گوشه بنشینم
پشت به دنیا کنم
پاهایم را بغل بگیرم
و . . .
بلند بلند بگویم:
+
تاريخ چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 2:41 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
لعنت به من تو این مدت برات میمردم! لعنت به من که دوستت داشتم جناب اقای بی احساس بی درک!!! لعنت به من! حالمو بهم میزنی.... چیزی که روزی فکر میکردم عشقه الان یه تنفره بی نهایته!
+
تاريخ چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 2:5 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم، وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها شدن !
+
تاريخ دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 23:4 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
![]() خسته ام....بیزارم از این زندگیه کوفتی.....خدایا بسه دیگه..... یا زندگیمو عوض کن یا خودمو عوض کن یا نجاتم بده از این مخمصه ... تا کی باید زخم زبون تحمل کنم؟؟تا کی باید بشنوم و از درون بسوزم ؟؟؟ تا کی باید ادامه بدم....دوست ندارم......عذاب میکشم..... راسته که میگن همیشه بدترین سیلی رو از کسی میخوری که یه روزی بهترین نوازشگرت بوده.... بغض گلومو گرفته...حوصله هیچ کسو ندارم..... بازم از اون تنهایی های همیشگی میخوام کاش امشب تنهام بذارن..... میخوام با خودم خلوت کنم......بسه دیگه... خدایا حرفامو میشنوی من زندگیه قدیمیمو میخوام نه زندگی الانمو
+
تاريخ چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 19:2 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
نمیخواستم انقدر بهت وابسته بشم... اما شدم نمیخواستم خیلی دردهامو بهت بگم...اما گفتم نمیخواستم بذارم کسی دستم رو بگیره ... اما گذاشتم نمیخواستم انقدر مهم بشی... اما شدی نمیخواستم انقدر بترسم اما واقعا میترسم... نمیدونم واقعا اینارو نمیخواستم یا فقط با تو میخواستم!!! هر واژه یک لحظه از زندگی من است...
ای واژه های سبز و سفید،سالها در قلبم زندگی کرده اند....
گاهی دیگران را به شکل واژه میبینم...
میترسم....
میترسم در سپیده دم تنها بمانم و نتوانم
با واژه های رنگ پریده تو را بسرایم...
از چهره های سنگی و از دستهای سربی میترسم....
+
تاريخ سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 21:37 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
نترس!
چیز زیادی نمیخواهم فقط بیا و این روزهای آخر قدری جلو چشمهایم راه برو. خدا را چه دیدی؟! شاید از سفر که برگردم دیگر همدیگر را نشناسیم.
+
تاريخ سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 0:26 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
سلام.. انگشت شمار خبری از بقیه ندارم خوب می دونستن که من اکثر اوقات اینجا حرفای دلمو مینوشتم و به تایپ خودم ..... یه مدت چون اصلا حال و حوصله اپ نداشتم فقط یه سری کپی پیست میزدم و وبو اپ می کردم اما امروز گفتم چند خطیو خودم بنویسم! این روزا دست و دلم به هیچ کاری نمیره.....حس پوچی بهم دست میده .... یه جورایی حالم از خودم بهم میخوره... نمی دونم چم شده! یادش بخیر....... من با این وبلاگ پر از خاطره های جورواجورم... خاطراتی از دوستای گلم.......دوستایی که اکثرشون از این دنیای مجازی رفتن و پشت سرشونم نگاه نکردن..... یه روزی واسه نویسندگی این وب انقدر شور و شوق داشتم که خدا میدونه... هر روز و هر ساعت اینجا نظرای دوستامو میخوندم و به وبلاگاشون سر میزدم... اما این روزا تمامی بازدید کننده های وبلاگ غریبه ان یا اشناها فقط میان و میرن و دیگه پیداشون نمیشه... دلم واسه اون روزا تنگیده.... من تصمیمو گرفتم و اخر این تابسون برای همیشه از این دنیای مجازی خدافظی می کنم.... برام خیلی سخته تحمل زندگی بدون نت!!! اما هیچ چاره ای برام نمونده....این روزا درسا از هر طرف دارن فشار میارن.... از مهر باید مث سگ بخونم .......... روزای تلخی در انتظارمه ....لطف کن واسم دعا کن....همین...
+
تاريخ دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 14:15 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
درشکه ای می خواهم سیاه که یاد تو را با خود ببرد ... یا نه یاد تو باشدمرا با خود ببرد !!! چه دیر میفهمیم زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنش را آرزو می کردیم
+
تاريخ چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 23:20 نويسنده ܜܔܢF@EzEHܜܔܢ
|
||